یه ویدیو دیدم با موضوع "cold school mornings"
میدونین،من همیشههه عاشق مدرسه بودم.بدون حساب کردن امسال که مدرسه نرفتم،11 سال گذشته رو واقعا عاشق مدرسه بودم.هیچوقت نشده به صورت دائم متنفر بشم از مدرسه.صبحای ابتدایی رو که با آجیم میرفتم مدرسه.بابام میبردمون.حدودا ساعتای 7:40 میرسیدم مدرسه؟دقیق یادم نیست ولی همین ساعتا بود.قبل صف صبحگاهی.راهنمایی بابام منو مامانمو میبرد.چون مامانمم بود دیگه من دیرتر میرفتم.البته که از خدام بود دیر تر برم.یعد صف.خیلی کاری باهام نداشتن ولی خب بعضی وقتا اسممو مینویشتن.حدودا 7:55 میرسیدم مدرسه..هشتم و هفتم بیشتر برای این بود که بخوابم.ولی نهم خیلی روزاش بخاطر این بود که صبح بیدار میشدم درس میخوندم بعد میرفتم مدرسه.درس برای چی؟برای ضایع نشدن سر کلاسای "الف".به هر حال بگذریم.
چیزی که یادمه بیشتر صبحای دهم و یازدهمه.دهم صبحا حدودا 6:20 بیدار میشدم اوایل.چون میگفتم نکنه به سرویس دیر برسم جام بذاره.اولین سالی بود سرویس داشتم.90 درصد مواقع صبحانه نمیخوردم.یه آدامس میخوردم و تا زنگ تفریح اول(ساعت 9) چیزی نمیخوردم.یا بعضی وقتا هم شیر و کیکی چیزی میبردم.هر چی که گذشت دیر تر بیدار میشدم چون حرفه ایی تر شده بودم و دیگه زمانا دستم بود.از طبقه سوم میومدم پایین،ساختمونمون شلوغ نبود،به ندرت یکی دوتا مرد بودن که میرفتن سرکار.بیشتر ساعت 2 زمان تعطیلی بهشون بر میخوردم.البته همسایه دیوار به دیوارمون دبیر زبان بود.روزای تعطیل با صدای بستن در اون بیدار میشدم.یطورایی انگار آلارمم بود.
وقتی پایین میرسیدم ساعت 6:53 دقیقه بود معمولا.دقیقا همین زمان میرسیدم پایین.زمستون که بود هوا تاریک بود یا نیمه روشن.خیلی وقتا میترسیدم بمونم در ساختمون.بخاطر همین پشت در منتظر میموندم.یه آجوشی بود که از خونه کنارمون میومد بیرون،با دمپایی.خیلی لش راه میرفت:))یه کلاه خزی هم داشت.میرفت نون میگرفت.همیشه برام سوال بود کجا میره،یبار که سرویس جام گذاشته بود فهمیدم :))دروغ چرا اوایل از این آجوشیه میترسیدم.وقتی میومد بیرون ناخودآگاه به در نزدیک میشدم.البته بیشتر وقتا یه چیزی کوچولو باهام بود که مثلا چاقو و اینا داشت ولی خب احتیاط شرط عقله دیگه.بعدش دیدم نه این بیچاره انقد خوابش میاد نمیدونه کجا میره اصلا.سرویس کلاس دهمم ون بود:))من چون اولین سالم بود نمیدونستم اگه سواری باشه بهتره،فک میکردم چون ون رییس راننده سرویساست خوبه.من چهارمین نفر بودم سوار میشدم.قبل من فاطمه و یه فاطمه دیگه و رومیسا سوار میشدن.سر صبحی هیچکدوم حال نداشتیم:)))همه سرمونو تکیه میدادیم به پنجره.خیلی وقتا هم خوابمون میبرد.هنوزم صدای ضبط راننده سرویسه توی گوشمه.بعد از من نرجس و زینب و تینا و یسنا سوار میشدن.منو زینب و فاطمه همکلاسی بودیم.بخاطر همین بعضی وقتا بجای خواب حرف میزدیم.زینب یه اشتباه برداشت از من داشت اوایل،ولی خب اینکه توی سرویس بودیم باعث شد خیلی با هم صمیمی بشیم.فاطمه هم همینطور اونم مثل من ورودی جدید بود.اولین کسی بود که توی مدرسه باهاش حرف زده بودم.نرجس باعث دوستیه من با کلاس انسانیا شد.خیلی دختر خوبی بود.صداش نازک بود هنوزم یادمه.بقیه بچه ها جز یسنا که کلاس هفتم بود و همیشه خدا هم دیر میکرد با اینکه آخرین نفر سوار میشد(چون میگفت مامانم میگه باید تا لقمه آخر صبحانه رو بخوری)،کلاس یازدهم بودن.با اونا هم دوست شدم.یادمه سر مرگ لیام با تینا حرف میزدم.یا چقد سر انیمه با رومیسا حرف میزدم.فاطمه بد اخلاق به نظر میومد ولی خیلی دختر خوبی بود.ساغر هم اواخر سال بهمون اضافه شد.اون ریاضی بود.آدم سردی بود اما زود با هم دوست شدیم.من وقتی میرسیدم مدرسه ساعت 7:10 دقیقه بود.خیلیا اومده بودن.کلاسمون ته راهرو بود.یادم نمیاد کار خاصی انجام داده باشم تا اومدن معلم.نهایتا یکم با بچه ها حرف میزدم یا میرفتم بیرون یه دور میزدم.یا اینکه اواخر سال چون دیگه جرعت داشتم تبلت میبردم و فیکشنی چیزی میخوندم.البته که لعنت به صبحای شنبه بعد قلمچی:)))واقعا دلم نمیخواست وارد کلاس بشم.مثلا یبار من 6600 شده بود ترازم،جفتیم 7000 شده بود و جلوییم 8000!!:))))دیگه تا معلم میومد همه در مورد آزمون حرف میزدن.البته بیشتر غیبت بقیه بود.منم دیگه از اواسط سال بهشون اضافه میشدم.مثلا اینطوری بود از در میومدی میگفتی"بچه هااا فلانی رو دیدیننننن ترازشووو؟پشماممم"یا اینکه"وای ریاضی رو دیدین چقد سخت بود؟سر زیست پنیک کردم قشنگ"...دیگه خلاصه اینطوری بود.البته بعدا متوجه شدم من جایی که مینشستم آدمایی بودن که توی درس خوندن سمی بودن.هر ثانیه در مورد درس حرف میزدن:))خسته کننده بود.آخر سال هم که با همه دوست شده بودم هر زنگ یه جا بودم.بگذریم از دهم.
یازدهم خونمون رو جا به جا کردیم.رفتیم یه مجتمع.سرویس هم عضو شد.دیگه ون نبود،یه پژوعه زرد بود با آقای زارع.این آقای زارع صدای جالبی داشت:)))هر وقت میخندید انقد خنده دار بود که الانم یادم افتاد خندم میاد.یه حالت"عی عی عی عی".خدا ببخشم..صبحا دیگه حرفه ایی شده بودم،ساعت 6:35 بیدار میشدم 6:54 پایین بودم.هیچوقت هم دیر نکردم همیشه زارع بهم میگفت چقد سر وقتی آفرین:)))دیگه یا شب قبل ساندویچ آماده میکردم یا صبح شیر و کیک میبردم.ده دقیقه قبل اینکه معلم بیاد یا وسط کلاس میخوردم.باعث میشد انرژی داشته باشم.من کنار پنجره میخوابیدم.همیشه هم پردش کنار بود چون شب قبلش به آسمون نگا میکردم.زمستون که بود هوا تاریک بود.خونه روبه رویی یه مردی بود که دقیقا همون تایما بیدار میشد نماز میخوند.یه خونه دیگه هم بود که نمیدونم یه دختر بود یا پسر(چون موهاش کوتاه بود)،لامپاش صبحای زود روشن میشد درس میخوند.نمیدونم کنکوری بود یا چی،ولی خدا خیرش بده،چون وقتی نهایی داشتم یا روزای تعطیل با اون رقابت میکردم،مثلا صبح بیدار میشدم به قصد اینکه از اون زودتر بیدار شم،ولی لعنتی خیلی زود بیدار میشد:)).خلاصه که انگیزه میگرفتم ازش.روزی که کنکور بود براش دعا کردم(البته اگه کنکوری بود)چون میدیدم درس میخونه:))(همسایه فضول🙏).بگذریم.آماده میشدم میزدم بیرون از خونه،توی آسانسور 90 درصد مواقع به دوتا خواهر برمیخوردم.ابتدایی بودن.واقعا دلم براشون میسوخت انقد زود بیدار میشن،ولی از اونا هم حس خوبی میگرفتم همیشه با لبخند بهشون نگاه میکردم.دست خودم نبود کیوت بودن واقعا.مخصوصا چتریای کوچیکه.اونا طبقه 7 بودن ما 5.سرویس اونا مینی بوس بود سریع میومد.مامانشون از تراس خونشون تا رفتنشون همش نگاشون میکرد.شیرین بود بنظرم.یه هم سرویسی داشتم که توی همون مجتمع ما بود و فامیل دورمون بود.این دختر فک کنم توی کل عمرش دو یا سه بار سر وقت اومد و رسید به سرویس.خیلی هم منتظرش میموندیم.دو سه باری تا مرز دعوا رفتم باهاش.اون میگفت من عجیبم که توی بیست یا پونزده دقیقه آماده میشم.چی بگم والا.صبحا معمولا میرفتم اون طرف خیابون یه عابر بانک بود.پول درمیاوردم برا مدرسه.عابربانکش روانی بود!!سه باری هنگ کرد یه بار هم کارتمو خورد!عابر بانک مال یه درمانگاه تامین اجتماعی بود.بخاطر همین صبح زود چند تایی آدم میومدن.بیمار بودن ولی هیچوقت نفهمیدم چرا انقد زود میان..
کلا صبحایی که تاریک بود حس عجیبی داشت.بعضی وقتا بارون بود.یبار که بارون بود نشسته بودم روی پله سرویسم دیر کرده بود.واقعا داشتم لذت میبردم.هم سرویسیم اینطوری بود که سر صبحی حوصله داری؟درسته خیلی وقتا واقعا با بدبختی از خواب بیدار میشدم،ولی خب از ادامش لذت میبردم.حس خوبی بهم میداد.یه روز جدید صبح زود هوای نیمه تاریک مردم دارن میرن سرکار و ...الانم همینم.وقتی قبل شیش بیدار شم اینطوری ام.دوست دارم همش به آسمون و خیابون نگاه کنم...
خونه ما و مدرسه نزدیک بود.بخاطر همین 7 میرسیدم مدرسه.جز اولین آدمایی بودم میرسیدم واقعا زود بود.بیشتر مواقع کلاس لامپش خاموش بود و دو سه نفری که اومده بودن سرشون روی میز بود.بخاطر همین منم همین کارو میکردم تا وقتی بچه ها میومدن.بعدش با هم حرف میزدیم.یه روز مثلا خاتون رو دیده بودم و افسرده بودم.بقیه دلداریم میدادن.یا مثلا خیلی وقتا چه من چه بقیه بچه ها که سریال رو شروع کرده بودیم و خوشمون اومده بود از همون در که میومدیم شروع میکردیم حرف زدن در موردش.مثل روزی که دبیرستان مخفی رو دیده بودم.فقط منتظر بودم بچه ها بیان و در موردش حرف بزنیم.یا یسری روزا که فیکشن و رمان خونده بودم و کل زنگ اول تعریف میکردم.یا بازم همون شنبه هایی که در مورد یسری از متقلبای قلمچی صحبت میکردیم.خیلی وقتا هم میرفتیم توی حیاط راه میرفتیم.بیشتر وقتی بارون بود.چند باری هم پیش اومد انقد خیس شده بودم ساعت 7:45 که دبیر میومد سر تا پام خیس بود...
خلاصه که صبحای سرد مدرسه هم گذشت،با اینکه بدی زیاد داشت،ولی خوشیاش یادم مونده:)))