اگه پریود بشم و نتونم زیارت کنم واقعا قلبم میشکنه💔
بعد ده سال میخوایم بریم زیارت💔کاش بتونم فقط یه بار زیارت کنم
عمم میگفت قرص بخور خیالت راحت باشه ولی خب میترسم یه طوریم بشه
اگه پریود بشم و نتونم زیارت کنم واقعا قلبم میشکنه💔
بعد ده سال میخوایم بریم زیارت💔کاش بتونم فقط یه بار زیارت کنم
عمم میگفت قرص بخور خیالت راحت باشه ولی خب میترسم یه طوریم بشه
وا خب منکه برم مسافرت که نمیشه دیگه سریال ببینم:///
یعنی چی وا
تبلتم خب قفله یه لپ تاپ هم که نمیشه بگیرم ببرم/:
تبلت داداشمو هم نمیشه بدزدم خودش از روش درس میخونه
در مورد تبلتم پرس و جو کردم یکی هست که درست میکنه و اینا بدون اینکه اطلاعاتش پاک بشه(احتمالا) ولی خب فک نمیکنم فوری تحویلش بده.
البته احتمالا بابام میگه بزار بعد اینکه برگردیم.اما من شاید بخوام سریال ببینممماگدکش
سلامممم
دیروز که ساعت 4 و نیم رفتم خونه مامان بزرگم زنگ زدم بچه ها هم اومدن.اصلا انقد دلم براشون تنگ شده بودددد حداقل یه ماه و نیم بود ندیده بودمشون.
شام با عمم پیتزا درست کردیم(البته ما جلو دست و پاش بودیم همشو خودش انجام داد) بعدش هم با همدیگه پانتومیم بازی کردیم.وای یعنی انقدددددد خوب بودددد آخرش هم تیم دخترا که ما بودیم بردیم!فک کن امتیازمون منفی بود اونا خیلی جلوی ما بودن ولی زدیم جلوشون بردیم.تیم بازنده قرار بود بره برا همه بستنی بخره ولی خب دیگه پول گذاشتیم رو هم کلا خوراکی خریدیم:)))وای ولی من هنوزم سر اون خفاش سیاه دارم حرص میخورم که چطوری انقد خوب بازی کردم ولی نفهمیدن!!یا سر کشور ایران!!
شب میخواستم برگردم ولی انقددددددر اصرار کردن موندم.شب فک کنین تا ساعت دو رقصیدیم:))))خیلی یهویی آهنگ گذاشتیم تازه یه مدل هم رقص به من یاد دادن.البته رقص منظورم لریه ها نه فارسی.انقد خوش گذشتتتتتت. همه مثلا داشتیم برا عروسیه داداشم تمرین میکردیم🤣تازه قرار شد من برم پیش زن عموم یاد بگیرم.کلا همه مدل رقص لری و کردی بلده.
دیگه کلا خیلی با هم حرف زدیم و اینا یه ساعت هم با نرجس اکسپلور گردی کردیم ساعت 4 خوابیدیم.نرجس چسبیده بود بهم خوابیده بود دلم نمیومد تکون بخورم🤣
خلاصه خیلی هم خوش گذشت با دو از عموهام هم خیلی صحبت کردم.راستی در مورد کنکور هم که ازم پرسیدن و اینا همش میگفتن تو سال اولته بابا اصلا مهم نیست و اینا حتی بمونی سال بعد هم چه عیبی داره:))))خدایی درک دارن
وای ولی پسرعموم و پسرعموی بابام تو سن بلوغن بعد رفتارشون خدایی ضایعست ولی خب یه دوره ایه میگذره🤣از اونا که سیس گنگ میگیرن و اینا🤣البته پسرعموم دوباره شروع کرد دلقک بازی از اون سیس اومد پایین🤣
دنیا بدون کنکور خیلی قشنگه الان با آزادی لذت میبرم عالیه واقعا.این یه سال انقد رفته بودم تو حس درونگرایی و افسردگی که اصلا فراموش کرده بودم چقد برونگرا ام!
قرار بعد از ظهر رو هم با بچه ها لغو کردم چون واقعا خستم یسری کار هم دارم باید انجام بدم چون احتمالا فردا بریم خرم آباد.البته فردا یه عروسی(همون میرفتم ازش لوازم تحریرای خوب میخریدم)هست شااااید شب بریم.شاید هم نریم.ولی واقعا نمیتونستم با بچه ها برم بیرون و آف کورس که اگه من نرم اونا هم نباید برن😭🤣
حس میکنم بخوابم وقتم تلف میشه و ازش خوب استفاده نمیکنم ولی خستمممم
کلاس هشتم بودم فک کنم؟فاطیما تولدم بهم یه بسته مداد رنگیه 48 تایی داد:)))از همون موقع همش دلم میخواست ازشون استفاده کنم.امروز باهاشون "دامبود فیل پرنده" رو رنگ کردم.یه کتاب داستان دو زبانه با رنگ آمیزی رو که با "پت پستچی" وقتی بچه بودم بابام برام خرید تا زبانم هم بهتر بشه.و الان دارم ازش استفاده میکنم و رنگش میکنم

البته دیگه خسته شدم ولی خب خوشم اومد از رنگ آمیزی.شاید بعدا هم دوباره انجامش بدم
ساعت 5 هم میرم خونه مامان بزرگم شاید با عمم کیک یا پیتزا درست کنیم؟نمیدونم ولی امیدوارم.شاید هم زنگ بزنم بچه ها بیان پانتومیم بازی کنیم.وایییی ذوققق دیگه همش ذهنم درگیر نیستتتت میتونم راحت لذت ببرم.
فردا هم احتمالا یکی دو ساعت بریم بیرون با دوستام راه بریم.اگه یهو برنامه به هم نخوره.
قبل کنکور فوری فیلترشکنم وصل میشد اونوقت که الان میخوام آزاد برم توی یوتیوب و تیک تاک بگردم وصل نمیشه
جز سایفون برای لپ تاپ پیشنهادی ندارین؟
وای راستی،تبلتمو که کلا گم و گور کرده بودم برای کنکور،و رمزش رو یادم نمیاد:))))نمیدونم چیکار کنم واقعا.رمز سخت هم گذاشتم یه اعداد رندوم اصلا هیچی به ذهنم نمیرسه.برم خرم آباد یا مسافرت که نمیشه لپ تاپ بگیرم رو کولم ببرم.ببرم موبایل فروشی ممکنه درستش کنه؟
دیشب همش فکر و خیال کردم://
یکی نیست بگه اولا تو نهاییات هنوز اعلام نشده،دوما کنکورت که معلوم نیست واقعا چی میاد،بعد تو داری در مورد رشته و اینا فک میکنی:/؟شاید فک کنین مثلا انقد میدونم خوب دادم که اینطوری فک میکنم ولی نه والا://
سست کن یه روز گذشته از کنکورت این همه فک میکنی اصلا خدا نکنه خدا نکنه شاید اونقد بد بودم انتخاب رشته نکردم مستقیم موندم سال دوم://وا
اسکلم بخدا
منو خودشو داره میگه هااا:)))
"قشنگ پمپاژ عشق رو توی قلبم احساس میکنم" برای بار n ام:))))قشنگ از همون اول حس کردم سولمیت منی جیغغغغغغ
قول میدم برای دوسالگی من باشم که پستشو میزنم:))))
وایییی یکشنبه دفای زهرا بود(زن داداشم) خیلی دوست داشتم باشم ولی خب مامان بابام رفتن.انقد عکساشون و فیلم فارغ التحصیلیشون عالی بود کیف کردممم.البته هنوز عکاس عکساشونو نداده ولی خب ذوق کردم واقعا.سهم من چی بود؟یدونه گل گنده طبیعی و یدونه گل مصنوعی:)))راستش من تا حالا از کسی گل نگرفته بودم و یهو دیدم زهرا دوتا از گلای خودشو فرستاده برام ذوقیدم.

عمم چون مامانم اینا رفتن دفاع زهرا اومد پیشم و دیگه تا همین دو ساعت پیش موند.فقط بخاطر من.تمام این پنج روز پیشش بودم و خیلی خوب بود.هردوتا پیش هم همش درس میخوندیم.و همش هم براش توضیح میدادم.کلا این پنج روز هم بخاطر عمم و هم اینکه یهو یه آرامشی گرفته بودم در کمال تعجب خوب گذشت.یعنی این مدلی که دیشب قبل خواب انقد مسخره بازی دراوردیم ازم فیلم گرفتن.از خوندن مکن ای صبح طلوع تا چرت و پرتای دیگه.جدی عجیب بود این حجم از ریلکس بودن و خوشحال بودن.البته اینم بگم یهو یه استرسی میگرفتم دلم میلرزید ولی خب به صورت کلی اوکی بود همینم باعث شد تورق سریع هامو بکنم.
دوست دارم در مورد هزار موضوع متفرقه حرف بزنم
سلام
باورم نمیشه تموم شد حسش عجیبه هنوز درکش نکردم
راستش نه میتونم بگم خیلیییی خوب بود نه خیلیییی بد بود.یسری جاها انتظار داشتم بیشتر بزنم ولی هرچی شد گذشت دیگه اصلاااا نمیخوام با کسی از دوستام در موردش حرف بزنم. تا جایی بتونم هم نمیخوام بهش فک کنم فعلا.واقعا خسته نباشم😭🤣بعدا اگه حوصله داشتم یا چیزی بود مینویسم در مورد جزییات همه چیز
وای خیلی عجیبه فک کن مجبور نیستم ده تا آلارم بزارم بیدار بشم میتونم بخوابم
سلام
حرف زیاد هست ولی موقعیتش نیست که بگم
فقط مرسی از ماهرنگ عزیزم که ویس گرفته بود برام(اکلیلی شدم شدید)
امیدوارم فردا روز خوبی باشه برام دعا کنین:)))
شرایط روحیم به صورت کلی بهتره از هفته قبل،گرچه فکرای یهویی هنوزم اذیتم میکنن(مثل پست قبل) اما خب روحیم بهتره.چون همیشه پذیرفتن هر چیزی آدمو راحت میکنه تقریبا.اما از لحاظ جسمی اذیتم واقعا،کل سیستم بدنیم به هم خورده و دارم چند مدل قرص امتحان میکنم که ببینم چطورین.
خیلی رندوم میخوام بگم هفت روز آینده رو قرار گذاشتم با خودم که وبلاگ نیام.چون خب آدم وقتی فشار بهش وارد میشه ذاتا دنبال یه راه فراریه،حتی میخواد چک کردن وب باشه!شاید هم بگین که وقتی نمیبره و اینا،ولی هیچکس جای آدم دیگه نیست.
پست بعدیم قراره شب قبل کنکور یا بعد کنکور باشه:)))))بهتون قول نمیدم حتما پست مثبتیه،اما قول میدم که یه روزی مثبت میشه.هر چند دیر یا زود
قراره این یه هفته دو را میه وجودمو ساکت کنم تا جایی که یه روزی محو بشه و منو با خوشحالیم تنها بزاره❤
راستی بعدش منتظر باشین با کانگ هون سرویستون کنم *خنده شیشه پاکنی
میدونم که حسادت نیست،چون من با خودم رودربایستی ندارم،اگه واقعا حسادت باشه اینجا هم میگم چون هیچ آدمی کامل نیست.اما این حسی که الان دارم حسرته.حسرت بخاطر خودم.نه بخاطر موفقیت بقیه.
عکسای سین.ت رو دیدم،خب بایدم طبیعی باشه اون توی سال کنکورش رفته باشه باشگاه و اینستا داشته باشه و تفریح کرده باشه.در کنارش هم جوری درس خونده باشه که توی هر سه سال ترازای بالای 7000 داشته باشه به احتمال 90 درصد تک رقمیه منطقه بشه..خودمو مقایسه نمیکنم،چون آدم باید خودتو با کسایی مقایسه کنی که در سطحتن نه همچین افرادی.اما خب حسرتم برای اینه که خودم خرابش کردم.تواناییه عمل من همینی بود که توی یه سال گذشته اتفاق افتاد،ولی تواناییه وجودیم این نبود.لیاقت من بیشتر از این شرایط بود،ولی خب خودم باعث شدم به خواری بیوفتم.به منه سال قبل اگه میگفتین تو قراره یه هفته قبل کنکور ذهنیتت این باشه که در حال آماده کردن خودت برای سال بعد باشی،قطعا میخندید.به زینب یازدهم و دهم هم میگفتین همین واکنشش بود.درسته سال کنکور سخته اذیت کنندس شرایطش با هیچ سالی مشابه نیست اما خب راستش اونقد هم سخت نیست که من نتونستم...مشکل از من بود که ضعیف بودم و نتونستم.
در مورد پشیمون بودن یا همچین چیزایی هیچ نظری ندارم چون حتی بهش فک نمیکنم.قرار گذاشتم با داداشم که حتی قبول هم نشدم پشیمون نباشم که چرا همچین کردم،چون گذشته اس و چیکار میتونم بکنم؟جز اینکه حالم بد میشه و از خودم متنفر میشم.
من نمیگم تلاش نکردم،ولی میگم تلاشی که داشتم کافی نبود.حتی در حد نتیجه هایی هم که میگرفتم نبود.حتی در حد نمره های نهاییم هم نبود.بخاطر همینه میگم هرچی هست و نیست لطف خداعه.ولی خب نتونستم جلوی اون حسرته رو که با دیدن س دیدم بگیرم.خیلی مسخرست،من نباید خودمو با همچین آدمی که از تک به تک ثانیه هاش استفاده کرده و درس خونده مقایسه کنم.طبیعیه همچین نتیجه هایی داشته باشه.اما خب دست خودم نبود.
به خودم میگم که چته تو؟واقعا فرقی بین کسی که سال اول و دوم قبول میشه نیست،کسی توی دانشگاه توجهی نمیکنه،بعد یه مدت هم برای خودت عادی میشه.چرا انقد فک میکنی تو قراره از بقیه جا بمونی؟بقول بابام مگه میخوام برم سربازی؟
اصلا این بحثا رو ول کن،تو هنوز یه هفته ازت مونده.باید تمرکزت روی این هفت روز باشه نه اینکه فکرای الکی بیاد توی ذهنت و باعث بشه یه صفحه زیستت انقد طول بکشه.خفش کن.انقد آدما بودن شرایطشون از تو بدتر بوده.همین س،تو حاضری جاش باشی؟به خاطر همون دلایلی که میدونی قطعا نه،پس این فکرای الکی رو ول کن.یه هفته مونده.
دو را میه وجودت رو خفه کن.نزار با هیتاش انقد اذیتت کنه.
دوست دارم بارش شهابی رو ببینم.حتی نمیدونم اینجا معلومه یا نه،باید بیدار هم بمونی تا ببینی که خوابم بدتر به هم میریزه.تو این مدت همش خواب آلودم حالا چه برسه شب هم بیدار بمونم.کاش میشد ببینمششش واقعا دلم میخواد
در همین حد بهتون بگم که این مدت همش مشغول عر زدن برای "کانگ هون" بودم
شاید باورتون نشه ولی اندازه چا سه گه خوشم میاد ازش!!!دیگه خودتون بفهمین چقده علاقم
وای بچه ها خیلی خوبههعذمهشجساخ بعد کنکور شبیه قبلا که با جزییات برا چا سه گه عر میزدم برا اینم میزنم خیلی دوسش دارممم
کلیک(دقیقا یه همچین ادیتی با چا سه گه گذاشته بودم اون اوایل)
وای جدی خودمم نمیدونم چرا انقدددددر زیاد ازش خوشم اومده.
سریالش(وای خیلی خوبهههه)
اصلا رفتارش انقد عالیه که خاک تو سر من
کنکور بیوفته 29 مرداد احتمالا
راستش این چند ماه حداقل یاد گرفتم برای چیزی که دستم نیست حرص نخوردم.
پس بزار نهایی رو همین الان اعلام کنن و فردا هم کنکور باشه!!
نه تنها باید استرس آزمونش رو داشته باشم باید برای تاریخش هم استرس بگیرم؟حداقل دیگه قرار نیست اینطوری باشم.اون حرص خوردنای قبلنم هم حیف بود فقط خودمو اذیت کردم.وقتی یه چیزی دست من نیست چیکار کنم؟
"اجباره"
دوست دارم بنویسم اما چیز خاصی به ذهنم نمیاد.درگیر درس ام.بین نا امیدی دارم دست و پا میزنم،البته خیلی وقته همچین حسی دارم.میخوام برای کنکور هم مثل نهاییا تا روز آخر تلاشمو بکنم،به احتمال 90 درصد قبول نمیشم،ولی خب حداقل باید امسال رو طوری جمع کنم که برای سال بعد یه سکوی پرتاب باشه،نه اینکه الان جا بزنم.یه لحظه حالم خوبه و سرحالم یه لحظه بعد وسط درس یهو گریم میگیره،دوباره اشکامو پاک میکنم و ادامه میدم.وضعیت من فقط اینطوری نیست،70 درصد کنکوری همینن،مگه اونایی که واقعا مطمئنن قبول میشن که به من ربطی نداره.قبلا میگفتم وای دوستای خرم آبادم قبول میشن من نمیشم و آبروم میره.ولی الان میگم با خودم که چه آبرو رفتنی؟اینکه بمونی و برای هدفت بجنگی افتخار داره،نه اینکه بگی آبروت میره.وقتی ترازام بالا بود به این فک میکردم که در موردم چی فک میکنن؟اصلا! الانم همینه.ولی واقعا پیشرفت چشمگیری داشتم توی اهمیت ندادن به نظرات بقیه.اوج اهمیت من برای بقیه اینه که بگن قبول نشد؟مگه میشه؟ولی تصوراتش اعصاب منو نابود میکنه.پس خیلی وقته که نظر بقیه جز 4 نفر خانوادم برام مهم نیست.اونم فقط برای اینه که ناراحت میشن،وگرنه من نه بچه اول ام که همه چشمشون به من باشه و نه اینکه به عنوان اولین قبولی در نظرم دارن. اما بابام بهم امید زیادی داره،و فقط این اذیتم میکنه،البته همیشه بهم میگه فدا سرت هر چیزی شد،اما میبینم امیدشو،میبینم اینکه داره برای قبولیه من برنامه ریزی میکنه،میبینم که بعضی وقتا در مورد این حرف میزنه بعد کنکور چیکار کن و اینا و من حتی نمیتونم بهش بگم همه اینارو بزار کنار چون امسال قرار نیست هیچ خبری باشه.البته اونقدری خداروشکر درکشون بالاست که میدونم هیچوقت قرار نیست سرزش بشم،یا اینکه امکان نداره هیچوقت بهم سرکوفت بزنن،پس از این لحاظش خیالم راحته،فقط قراره برای خودم ناراحت بشن نه اینکه "چرا" قبول نشدم.اینکه آجیم و داداشم قبل من بودن خیلی کمک کنندس،چون انگار 4 بار این مسیر من طی شده.آجیم همیشه بهم میگه که تو قراره مثل خواهر و برادرت باشی،معمولی،یه سال دیگه پشت میمونی.شباهت من به خواهر و برادرم بیشتره تا کسای دیگه.خلاصه که تا این دو هفته هم هستم و تلاش میکنم،یه ماه استراحت دارم و ریکاوری میشم،بعدش یه سال دیگه برای آیندم میجنگم.توانایی من برای امسال با تمام کمکاری ها و نخوندناش همین بود.بابامم همیشه اینو میگه بهم که فک کردی وقتی یه چیز ارزشمند رو میخوای همینطوریه الکی برسی بهش؟باید بند بند وجودت اذیت بشه تا برسی و سختی بکشی.اما خب جدا از همه اینا هیچوقت از رحمت خدا نا امید نیستم.چون همین مهربونیه خداعه که منو وصل کرده به همه چیز،توی همه زمینه ها نه فقط درس،چه با قبولی چه بدون قبولی.الان دیدم که نوشته نتایج تیزهوشان هفتم اعلام شده،یاد خودم افتادم.من به هرچیزی که توی زندگیم از خدا خواستم رسیدم حتی توی کوچیک ترین موضوعات،اونقدر که مهربونیه خدا وسیعه همیشه منو لایق دونسته و بهم احساس با ارزش بودن داده.الان هم همینه،امیدوارم لطفش رو دوباره همراه باهام بکنه و یه توان و انرژی بهم بده بتونم این دو هفته رو با بهترین شکل بگذرونم، و بعدش باز هم برای هدفم بجنگم.چون راستش نمیدونم سال دیگه این موقع شرایطم چطوره خوبه یا بد،ولی خب توی همین لحظه و ثانیه میدونم قرار نیست هیچوقت از چیزی که میخوام دست بکشم،حالا بزار کل وجودم از استرس و ناراحتی متلاشی بشه،ولی باید برسم بهش.هیچ چاره دیگه ایی وجود نداره.چون تمام زندگی و اعصاب من سر همین موضوع گذاشته شده.ولی حالا میفهمم چرا "نون" میگفت کسایی که تصمیم میگیرن پشت بمونن آدمای قوی ان.چون بنظرم پذیرش قبول نشدن به مراتب سخت تر از درس خوندنه..
راستش این پست قرار نبود طولانی بشه همونطوری که اولش گفتم چیزی به ذهنم نمیاد.وسطش هم قرار نبود منتشرش کنم مثل خیلی از پستای دیگم،آخرش هم قرار نبود کامنتاش رو باز بزارم،چون از ترحم متنفرم.چون چیزی برای ترحم و دل سوزوندن وجود نداره،همه آدما در حال جنگیدنن،حالا میخواد پشت میز باشه یا توی یه شغل باشه یا دانشگاه.اما بعدش به همون حرفم فک کردم که اهمیت من توی زندگیه دیگران اونقد کمه که حتی ممکنه هیچکس زمانش رو صرف خوندن این پست نکنه،حالا چه برسه فک کردن در مورد قبول نشدن من،چه مجازی و چه واقعی.
البته مهربونیه بچه های وبلاگ فرق داره،مثل کامنتایی که همیشه میگیرم(مخصوصا از ماهرنگ و پارادوکس) و حالمو خوب میکنن💞

رسيدن بالاخرهههه😭😭هر ثانیه نگاشون میکنم و برا چا سه گه عر میزنم واقعا ذوق زیاااااادد بالاخره یه چیزی از چا سه گه دارممم😭😭 آویزه رو هم احتمالا آجیم ببره
همش کنار دستمن کاش بیشتر میخریدم
بابام رفت دنبال اونیییی ذوقویویویویو شدیددددد
قرار نبود بیاد ولی الان یهویی بابام رفت عرعرعرعسحیاتک خیلی وقته نیومده
یه سریال بی ال پیدا کردم اصل جنسه:))))
ای لعنت بهت
فک کنین دادستانی دقیقا اون مدلی که حتی توی کیدراما هم خودمو میکشم براششششحستدیسبم
انقد متنفرم از اینکه یه وبلاگ وقتی پست میزنه بر اساس یه وبلاگ دیگه پست بزنه یا بهش اشاره بکنه!نمیدونم منظورمو متوجه میشین یا نه،مثلا توی پستای رندومت بگی وای فلان وب اینطوری بود یا هرچی
خب مثل آدم پستتون رو در مورد خودتون بزنین دیگه،این دلقک بازیا چیه واقعا؟به شما چه ربطی داره بقیه چی میگن مثل انسان در مورد خودتون بنویسین.کم توی دنیای واقعی مردم قضاوت میکنن اینجا هم باید حواسمون باشه نکنه ما این پستو میزنیم یکی شاخکاش تکون بخوره.باید مثل دنیای واقعی تظاهر کنیم همه چی گل و بلبله و هیچ مشکلی نداریم،چون ممکنه یکی پیدا بشه بگه وای تو این مشکلو داری ولی من ندارممم دِخِت بیااااد.خب دلقک تو خوبی ما بد،اوکی؟سست کن
اینی هم که میگم منظورم پست زدن از نظر منفیه،نه اینکه یه چیز مثبت باشه.وگرنه تعامل همیشه هست.
نمیدونم این پایانه واقعیه یا کیکه که قراره ادامه پیدا کنه😀
برگشتنی استون گرفتم با یدونه کانزاشی طوسی هیهییهی
دوسش دارم.خودم یدونه طلایی داشتم.موهامم کوتاهه اصلا به دردم نمیخوره!!ولی خوشم میاد میخرم. . .
چیپس فلفلی میخوام
چیپس فلفلی هم بگیرم.ولی حافظم ریده،یادم نمیمونه اصلا
البته احتمالا امتحان رو انقد بد بدم که فقط دلم بخواد برسم خونه بکپم
پریود شدم.دیگه سر کنکور راحتم.داشتم لاک میزدم.یه دستمو زدم لاکم تموم شد!البته تموم منظورم اینه یطوری شده نمیشه ازش بزنی.استون هم تموم کردم.برگشتنی یادم باشه بخرم وگرنه باید با بدبختی پاکشون کنم.زر زری ان به سختی هم پاک میشن.
چقد منم دلم میخواست بیام بگم:
بچه ها!!فردا آخرین امتحانه امسال پرونده کنکورم بسته میشه!!خیلی ذوق دارم!!
البته خدای منم بزرگه.خیلی بزرگ.دیر و زود داره ولی نشد نداره!
واقعا نمیدونم چرا دوباره انقد استرس دارم در حدی که نمیتونم درس بخونم و کل وجودم میریزه به هم.خب من بازم اینو بخونم تا صبح دیگه نمیفهمم مشکل چیه انقد میترسم و حالم بد میشه.این آخریشه ۹ تای قبلی هم همینطوری گذشت از سلامت بهداشت جون سالم به در بردم اینم خدا کمک میکنه ولی خب حالیم نمیشه که بازم سکته دارم میکنم.