صبح بابام زنگ زد بهم و گفت برو کم کم درس بخون.حتی خانوادم هم از این وضعیتم خسته شدن چه برسه به خودم.نتیجش هم شد اینکه الان پایینم و توی سکوت نشستم پشت میز.لازم نیست که بگم نمیخونم،درسته؟
بعد از ظهر به آرتی زنگ زدم و تولدشو تبریک گفتم.اینکه گفتم "مرسی به دنیا اومدی" واقعا از ته دلم بود.درسته که قبلا باهاش مشکل داشتم اما اون مشکل از من بود و خوشبختانه قبل اینکه از دستش بدم چشممو روی ویژگی های خوبش باز کردم.آدم خیلی با معرفتیه اما خب نباید از هیچکس انتظار کامل بودن داشت.مثل خودم که ویژگی های بدی دارم اما خب اون سال هاست که دوستم مونده.امیدوارم بازم به سرم نزنه و حرفی بزنم که ناراحت بشه.کادو هنوز براش نخریدم.البته معلوم نیست کی همدیگه رو ببینیم.لعنت به شهر کوچیک.
اونی فردا میاد.خوشحالم.اگه نزنه زیرش شاید با هم بریم بیرون و چند تا مغازه رو ببینیم.اگه بیاد خوبه.