عاغا یه چیزی یادم افتاد :/

کلاس چهارم که بودیم

توی کلاس داشتیم آهنگ قرص قمر از بهنام بانی میخوندیم :/

خودتون دیگه اون آهنگو میشناسین:/

عاغا ما داشتیم مسخره بازی در میاوردیم :/

بعضی از بچه ها هم بالای میز بودن مسخره بازی :/

اما خدا رو شکر من پایین بودم فقط میخندیدم و گاهی باهاشون میخوندم :/

عاغا چشمتون روز بعد نبینه :/

معاون درو بکوبه به هم بیاد داخل همانا افتادن دوستم نیکا از سر میز همانا:/

من فقط دستمو جلوی صورتم گرفته بودم که معلوم نباشه دارم میخندم :/

همه قرمز شده بودن

خدا رو شکر نیکا هیچیش نشد.

حالا بعدش معاون گفت زینب !

منم گفتم بله!

انگار پادگان بود:/

گفت برو بچه هارو بیار کلاس :/

چون رییس شورا بودم وظیفم بود :/

خب:/

امیدوارم خوشتون اومده باشه :/

میدونین چرا همش اینو  :/ میزارم؟

چون صبح زلزله اومد :/

در خواب ناز بودم که با صدای وسایل بیدار شدم :/

همین زلزله رو کم داشتیم:/

 

 

 

 

+کاش میشد تمامش کرد 

بی آنکه مادر بفهمد

[خیره به ظرف سیب زمینی سرخ کرده]😕