مثلا سلام 🤷🏻♀️
سلام
من برگشتم
خیلیییی بهم خوش گذشت :»
روز اول که رفتم،طاها و رضا و ملیسا و دایی حسن و دایی حسین اومدن با هم فوتبال کردیم😁
دایی حسن و دایی حسین خیلیییی باحالن😂ی حرفا و ی چیزایی میگفتن ک از خنده روده بر میشدیم😂👍
شبا بیرون می خوابیدیم 😍شب اولی ک بیرون خوابیدیم شاید باورتون نشه اما یه ستاره ای با دنبالش رد شد
اولش که خودم کپ کردم🙄اما به خاله افسانه ک گفتم گف من هر شب میبینم=]
خیلیییی خوشگل بود😍
شبای بعدی هم همش خیره به آسمون بودم اما ندیدم😕 اما یهویی خاله افسانه میگف عه یکی رد شد-_-
روزا بیشتر به کتاب خوندن و خوابیدن میگذشت 😁
ولی شبا زوجی نو میدیدیم با چیپس و ماست😋
خاله افسانه هم ک من بیچاره رو انقد می خندوند بیهوش میشدم😅
دیروز غروب هم که خاله ماهرخ،خاله مامانم اومد
منو دید گف کلاس چندمی؟گفتم میرم هشتم
بعد خاله افسانه گف این قدش بلنده وگرنه کوچیکه:/
آخه من کجا قدم بلنده؟۱۶۰ سانت بلنده؟😐😑
بعد خاله ماهرخ گفت نرو همینجا بمون.. ازدواج که نمیخوای بکنی عجله داری😐😑
خاله افسانه و دا میخندیدن😐😑
هعی خلاصه 😑
حالا بعدا در مورد جزییات بیشتر میگم😐🖐️