دیشب داشتم با عمم چت میکردم
بعد نرجس و رضا( دختر عمو( پنج ساله) و پسر عموم( چهار ساله)) هم کنارش بودن
عمم هر چی اصرار کرد بیا تماس تصویری بگیریم اما من قبول نکردم تا اینکه تماس صوتی گرفت
بعد گوشیو داد نرجس،نرجس هم گفت: سلام آجی خوبی دلم برات تنگ شده تو رو خدا بیا تماس تصویری 😂
انقد التماس کرد منم قبول کردم😎✌️
بعد که گفتم باشه جیغ زد گفت رضا بدو بیا زینب قبول کرد بیاد تماس تصویری گفته باشه😂
ینی در این حد من محبوبم 😎✌️
تماس تصویری که گرفتیم،نرجس و رضا فقط منو نگاه میکردن میخندیدن😐
همینجوری نگام میکردن😂
بدون هیچ حرفی😐✨
کلا من برای نرجس یه الگو ام😎✌️
چون همیشه مامانش میگه مث زینب باش😎✌️
در این حد من همه چی تمومم😎✌️
بعد من رفتم گوشیو دادم به بقیه اعضای خانواده اونا هم بحرفن✨
من و فاطمه داشتیم با عمم حرف میزدیم که رضا شروع کرد به حرف زدن 🖖
کلا این رضا خیلییییییی شیطون و باهوشه
یه گوشی دستش بود میخواست عکس نشونمون بده
بعد ما باهاش حرف میزدیم جواب نمیداد😐✌️
عمم هم بهش میگفت جواب بده،بعد یه لبخند ملیح حرص درار میزد 😒😑
ینی خدای حرص درآوردن😑😒
ایش ایششششش😒😒😒
همش اون لبخند ملیحا جلوی چشممه😒
عکس رضا دیشب😐🖖
عمم هم کتابخونه ثبت نامه😍
حالا اگه بابا و مامانم هم ثبت نام کنم،میشه ۳۰ کتاب😍
عررررررررر😻
بماند به یادگار ۲۱ / ۱۲ / ۹۹