-For youth-

مامان یکی از دوستام زنگ زد در مورد فلان موضوع با دخترم حرف بزن که اونکارو نکنه،بعد من الان اینطوریم که خب چی بگمممممم

البته در مورد همین مورد هم قبلا باهاش حرف زدمااا ولی خب نمیدونم فک نمیکنم حرف من اثری داشته باشه.فردا بهش میگم ولی باید حواسم باشه سوتی ندم که مامانش زنگ زده.من تلاش خودمو میکنم به یکی دیگه از دوستامم میگم با همکاریه اون عمل کنیم ولی خب امیدوارم تاثیر داشته باشه

وای استرس گرفتم این مامان به من رو انداخته نکنه نتونم خوب حرف بزنم یا راضیش کنم..؟امیدوارم شرمندش نشدم

ولی اعتماد مامان دوستام به من عجیبه جدی خیلی وقتا همچین چیزایی پیش اومده.نمیدونن من خودم منبع فسا-

برچسب‌ها: friENDs

کلاس نهم که بودم من و آر (یکی از دوستامه از این به بعد بهش میگم آر اینجا) ، یه دوست مشترک داشتیم.راستش این دوستمون تا قبل از ما اونقد با کسی نمیگشت.ما باهاش دوست شدیم.گرچه فامیلمه

این دوستمون بعد مدت ها با ما سرد شد.رفت سمت یسری آدمای دیگه،در صورتی که ما اصلا ایگنورش نمیکردیم ولی اون آدما ایگنورش میکردن و بی محلیش میکردن معمولا.اون زمان آر خیلی حرف درستی زد.گفت"بابام گفته آدما معمولا جذب کسایی میشن که بهشون اهمیت نمیدن و سردن،فلانی هم همینطوریه،ما انقد بهش بها دادیم ولمون کرد رفت پیش اونا که باهاش سردن چون جذاب ترن"

این حرفش خیلی روم تاثیر گذاشت.یه نگاه به خودم کردم دیدم پشمام.چقد منم اینطوری ام.همین دوستم آر چقد به من اهمیت میده ولی من جذب p میشم بیشتر.بیشتر سمت اون میرم.

بعدا فهمیدم من ذاتا از آدمای درونگرا خوشم میاد،شاید چون خودم برونگرا ام؟نمیدونم چون این یه قضیه جداعه.ولی خب،از اون به بعد سعی کردم هیچوقت اینطوری نباشم،بجاش منم به کسی اهمیت بدم که اونم به من اهمیت میده.

برچسب‌ها: friENDs cazy

یادم افتاد پارسال 1404/04/04 به بچه ها رفتیم بیرون.از اون جمع الان همه دو به دو با هم مشکل دارن:))))

قرار هم گذاشتیم 1405/05/05 هم بریم.ولی خب نه تنها پاشید بلکه کنکور هم هست و نمیشه.

برچسب‌ها: friENDs

یه ویدیو دیدم با موضوع "cold school mornings"

میدونین،من همیشههه عاشق مدرسه بودم.بدون حساب کردن امسال که مدرسه نرفتم،11 سال گذشته رو واقعا عاشق مدرسه بودم.هیچوقت نشده به صورت دائم متنفر بشم از مدرسه.صبحای ابتدایی رو که با آجیم میرفتم مدرسه.بابام میبردمون.حدودا ساعتای 7:40 میرسیدم مدرسه؟دقیق یادم نیست ولی همین ساعتا بود.قبل صف صبحگاهی.راهنمایی بابام منو مامانمو میبرد.چون مامانمم بود دیگه من دیرتر میرفتم.البته که از خدام بود دیر تر برم.یعد صف.خیلی کاری باهام نداشتن ولی خب بعضی وقتا اسممو مینویشتن.حدودا 7:55 میرسیدم مدرسه..هشتم و هفتم بیشتر برای این بود که بخوابم.ولی نهم خیلی روزاش بخاطر این بود که صبح بیدار میشدم درس میخوندم بعد میرفتم مدرسه.درس برای چی؟برای ضایع نشدن سر کلاسای "الف".به هر حال بگذریم.

چیزی که یادمه بیشتر صبحای دهم و یازدهمه.دهم صبحا حدودا 6:20 بیدار میشدم اوایل.چون میگفتم نکنه به سرویس دیر برسم جام بذاره.اولین سالی بود سرویس داشتم.90 درصد مواقع صبحانه نمیخوردم.یه آدامس میخوردم و تا زنگ تفریح اول(ساعت 9) چیزی نمیخوردم.یا بعضی وقتا هم شیر و کیکی چیزی میبردم.هر چی که گذشت دیر تر بیدار میشدم چون حرفه ایی تر شده بودم و دیگه زمانا دستم بود.از طبقه سوم میومدم پایین،ساختمونمون شلوغ نبود،به ندرت یکی دوتا مرد بودن که میرفتن سرکار.بیشتر ساعت 2 زمان تعطیلی بهشون بر میخوردم.البته همسایه دیوار به دیوارمون دبیر زبان بود.روزای تعطیل با صدای بستن در اون بیدار میشدم.یطورایی انگار آلارمم بود.

وقتی پایین میرسیدم ساعت 6:53 دقیقه بود معمولا.دقیقا همین زمان میرسیدم پایین.زمستون که بود هوا تاریک بود یا نیمه روشن.خیلی وقتا میترسیدم بمونم در ساختمون.بخاطر همین پشت در منتظر میموندم.یه آجوشی بود که از خونه کنارمون میومد بیرون،با دمپایی.خیلی لش راه میرفت:))یه کلاه خزی هم داشت.میرفت نون میگرفت.همیشه برام سوال بود کجا میره،یبار که سرویس جام گذاشته بود فهمیدم :))دروغ چرا اوایل از این آجوشیه میترسیدم.وقتی میومد بیرون ناخودآگاه به در نزدیک میشدم.البته بیشتر وقتا یه چیزی کوچولو باهام بود که مثلا چاقو و اینا داشت ولی خب احتیاط شرط عقله دیگه.بعدش دیدم نه این بیچاره انقد خوابش میاد نمیدونه کجا میره اصلا.سرویس کلاس دهمم ون بود:))من چون اولین سالم بود نمیدونستم اگه سواری باشه بهتره،فک میکردم چون ون رییس راننده سرویساست خوبه.من چهارمین نفر بودم سوار میشدم.قبل من فاطمه و یه فاطمه دیگه و رومیسا سوار میشدن.سر صبحی هیچکدوم حال نداشتیم:)))همه سرمونو تکیه میدادیم به پنجره.خیلی وقتا هم خوابمون میبرد.هنوزم صدای ضبط راننده سرویسه توی گوشمه.بعد از من نرجس و زینب و تینا و یسنا سوار میشدن.منو زینب و فاطمه همکلاسی بودیم.بخاطر همین بعضی وقتا بجای خواب حرف میزدیم.زینب یه اشتباه برداشت از من داشت اوایل،ولی خب اینکه توی سرویس بودیم باعث شد خیلی با هم صمیمی بشیم.فاطمه هم همینطور اونم مثل من ورودی جدید بود.اولین کسی بود که توی مدرسه باهاش حرف زده بودم.نرجس باعث دوستیه من با کلاس انسانیا شد.خیلی دختر خوبی بود.صداش نازک بود هنوزم یادمه.بقیه بچه ها جز یسنا که کلاس هفتم بود و همیشه خدا هم دیر میکرد با اینکه آخرین نفر سوار میشد(چون میگفت مامانم میگه باید تا لقمه آخر صبحانه رو بخوری)،کلاس یازدهم بودن.با اونا هم دوست شدم.یادمه سر مرگ لیام با تینا حرف میزدم.یا چقد سر انیمه با رومیسا حرف میزدم.فاطمه بد اخلاق به نظر میومد ولی خیلی دختر خوبی بود.ساغر هم اواخر سال بهمون اضافه شد.اون ریاضی بود.آدم سردی بود اما زود با هم دوست شدیم.من وقتی میرسیدم مدرسه ساعت 7:10 دقیقه بود.خیلیا اومده بودن.کلاسمون ته راهرو بود.یادم نمیاد کار خاصی انجام داده باشم تا اومدن معلم.نهایتا یکم با بچه ها حرف میزدم یا میرفتم بیرون یه دور میزدم.یا اینکه اواخر سال چون دیگه جرعت داشتم تبلت میبردم و فیکشنی چیزی میخوندم.البته که لعنت به صبحای شنبه بعد قلمچی:)))واقعا دلم نمیخواست وارد کلاس بشم.مثلا یبار من 6600 شده بود ترازم،جفتیم 7000 شده بود و جلوییم 8000!!:))))دیگه تا معلم میومد همه در مورد آزمون حرف میزدن.البته بیشتر غیبت بقیه بود.منم دیگه از اواسط سال بهشون اضافه میشدم.مثلا اینطوری بود از در میومدی میگفتی"بچه هااا فلانی رو دیدیننننن ترازشووو؟پشماممم"یا اینکه"وای ریاضی رو دیدین چقد سخت بود؟سر زیست پنیک کردم قشنگ"...دیگه خلاصه اینطوری بود.البته بعدا متوجه شدم من جایی که مینشستم آدمایی بودن که توی درس خوندن سمی بودن.هر ثانیه در مورد درس حرف میزدن:))خسته کننده بود.آخر سال هم که با همه دوست شده بودم هر زنگ یه جا بودم.بگذریم از دهم.

یازدهم خونمون رو جا به جا کردیم.رفتیم یه مجتمع.سرویس هم عضو شد.دیگه ون نبود،یه پژوعه زرد بود با آقای زارع.این آقای زارع صدای جالبی داشت:)))هر وقت میخندید انقد خنده دار بود که الانم یادم افتاد خندم میاد.یه حالت"عی عی عی عی".خدا ببخشم..صبحا دیگه حرفه ایی شده بودم،ساعت 6:35 بیدار میشدم 6:54 پایین بودم.هیچوقت هم دیر نکردم همیشه زارع بهم میگفت چقد سر وقتی آفرین:)))دیگه یا شب قبل ساندویچ آماده میکردم یا صبح شیر و کیک میبردم.ده دقیقه قبل اینکه معلم بیاد یا وسط کلاس میخوردم.باعث میشد انرژی داشته باشم.من کنار پنجره میخوابیدم.همیشه هم پردش کنار بود چون شب قبلش به آسمون نگا میکردم.زمستون که بود هوا تاریک بود.خونه روبه رویی یه مردی بود که دقیقا همون تایما بیدار میشد نماز میخوند.یه خونه دیگه هم بود که نمیدونم یه دختر بود یا پسر(چون موهاش کوتاه بود)،لامپاش صبحای زود روشن میشد درس میخوند.نمیدونم کنکوری بود یا چی،ولی خدا خیرش بده،چون وقتی نهایی داشتم یا روزای تعطیل با اون رقابت میکردم،مثلا صبح بیدار میشدم به قصد اینکه از اون زودتر بیدار شم،ولی لعنتی خیلی زود بیدار میشد:)).خلاصه که انگیزه میگرفتم ازش.روزی که کنکور بود براش دعا کردم(البته اگه کنکوری بود)چون میدیدم درس میخونه:))(همسایه فضول🙏).بگذریم.آماده میشدم میزدم بیرون از خونه،توی آسانسور 90 درصد مواقع به دوتا خواهر برمیخوردم.ابتدایی بودن.واقعا دلم براشون میسوخت انقد زود بیدار میشن،ولی از اونا هم حس خوبی میگرفتم همیشه با لبخند بهشون نگاه میکردم.دست خودم نبود کیوت بودن واقعا.مخصوصا چتریای کوچیکه.اونا طبقه 7 بودن ما 5.سرویس اونا مینی بوس بود سریع میومد.مامانشون از تراس خونشون تا رفتنشون همش نگاشون میکرد.شیرین بود بنظرم.یه هم سرویسی داشتم که توی همون مجتمع ما بود و فامیل دورمون بود.این دختر فک کنم توی کل عمرش دو یا سه بار سر وقت اومد و رسید به سرویس.خیلی هم منتظرش میموندیم.دو سه باری تا مرز دعوا رفتم باهاش.اون میگفت من عجیبم که توی بیست یا پونزده دقیقه آماده میشم.چی بگم والا.صبحا معمولا میرفتم اون طرف خیابون یه عابر بانک بود.پول درمیاوردم برا مدرسه.عابربانکش روانی بود!!سه باری هنگ کرد یه بار هم کارتمو خورد!عابر بانک مال یه درمانگاه تامین اجتماعی بود.بخاطر همین صبح زود چند تایی آدم میومدن.بیمار بودن ولی هیچوقت نفهمیدم چرا انقد زود میان..

کلا صبحایی که تاریک بود حس عجیبی داشت.بعضی وقتا بارون بود.یبار که بارون بود نشسته بودم روی پله سرویسم دیر کرده بود.واقعا داشتم لذت میبردم.هم سرویسیم اینطوری بود که سر صبحی حوصله داری؟درسته خیلی وقتا واقعا با بدبختی از خواب بیدار میشدم،ولی خب از ادامش لذت میبردم.حس خوبی بهم میداد.یه روز جدید صبح زود هوای نیمه تاریک مردم دارن میرن سرکار و ...الانم همینم.وقتی قبل شیش بیدار شم اینطوری ام.دوست دارم همش به آسمون و خیابون نگاه کنم...

خونه ما و مدرسه نزدیک بود.بخاطر همین 7 میرسیدم مدرسه.جز اولین آدمایی بودم میرسیدم واقعا زود بود.بیشتر مواقع کلاس لامپش خاموش بود و دو سه نفری که اومده بودن سرشون روی میز بود.بخاطر همین منم همین کارو میکردم تا وقتی بچه ها میومدن.بعدش با هم حرف میزدیم.یه روز مثلا خاتون رو دیده بودم و افسرده بودم.بقیه دلداریم میدادن.یا مثلا خیلی وقتا چه من چه بقیه بچه ها که سریال رو شروع کرده بودیم و خوشمون اومده بود از همون در که میومدیم شروع میکردیم حرف زدن در موردش.مثل روزی که دبیرستان مخفی رو دیده بودم.فقط منتظر بودم بچه ها بیان و در موردش حرف بزنیم.یا یسری روزا که فیکشن و رمان خونده بودم و کل زنگ اول تعریف میکردم.یا بازم همون شنبه هایی که در مورد یسری از متقلبای قلمچی صحبت میکردیم.خیلی وقتا هم میرفتیم توی حیاط راه میرفتیم.بیشتر وقتی بارون بود.چند باری هم پیش اومد انقد خیس شده بودم ساعت 7:45 که دبیر میومد سر تا پام خیس بود...

خلاصه که صبحای سرد مدرسه هم گذشت،با اینکه بدی زیاد داشت،ولی خوشیاش یادم مونده:)))

برچسب‌ها: friENDs 303

میدونین دیروز از چی خیلی خوشحال شدم؟

اگه از من سه سال پیش میپرسیدین بنظرت یروزی حضور یسری آدما برات عادی میشه؟قطعا میگفتم نهه!!

قطعا جواب میدادم من قراره تا ابد درگیر بمونم.تا ابد به طرز فکر آدمای حاشیه ایم فکر کنم..ولی دیروز بعد آزمون که یسری از اون بچه هارو دیدم بودم،شروع کردم به مقایسه و فکر کردن..دیدم که من حتی نسبت به تابستون که میدیدمشون خیلی فرق کردم!!قدم به قدم هر آزمون که آدمای گذشتمو میدیدم تونستم بی تفاوت تر بشم..

قبلا وقتی دوستای گذشتم رو میدیدم،همون لحظه اول انگار یلحظه استرس میگرفتم و یطوری میشدم..با اینکه از بیرون اصلااا نشون نمیدمااا..ولی خودم که میدونم چه حسایی رو تجربه میکردم.واقعیتش بیشترین حس کمبود اعتماد به نفس بود!!با اینکه خیلیا تا حالا بهم گفتن اعتماد به نفس بالایی دارم کلا،ولی خودم که میدونستم در مقابل این اشخاص یطوری میشم.نمیدونم منظورمو چطور برسونم ولی خب خلاصه انگار تمرکز من میرفت روی اون اشخاص

با چت جی پی تی قبلا در این مورد صحبت کردم.گفتم من از این آدما متنفرم و خیلی خیلی بدم میاد ازشون و میخوام سعی کنم بی تفاوت بشم.بهم گفت تو زمانی بی تفاوت میشی که حتی دیگه احساس تنفر نداشته باشی،انگار اون شخص کاملا برات مرده باشه!!تازه کم کم دارم به اون درجه میرسم.همیشه وقتی دوستام چیزی در مورد اون افراد میگفتن،بهشون میگفتم این آدما برای من مردن دوست ندارم چیزی بشنوم در موردشون برام مهم نیستن،ولی خب خودم که میدونستم،توی خونه ساعت ها و روز ها به یه چیز کوچیک فکر میکردم!!

در مورد رفتارای گذشتم بخوام بگم،یکم خنده دارن ولی عیب نداره..مثلا من وقتی میرفتم آزمون قبلا،،همیشه میگفتم باید خیلی خوب لباس بپوشم و لباس تکراری نپوشم و اینا!!در این حد که حتی لباس هم برام مهم بود.ولی امسال و تا الان دیگه این چیزا اصلا برام مهم نیست.منی که قبلا میگفتم چون این لباسو قبلا اون شخص دیده دیگه هیچوقت نمیپوشم..در صورتی که الان حتی به کتفمم نیست واقعا.بی اهمیتی کامل.یا چک کردن پروفایل و اینا روزی هزار بار!!الان اصلا اینکارو نمیکنم.شاید چند وقت یبار.به قول هوش مصنوعی که میگفت مغزت وقتی اونارو میبینه انگار هشدار صادر میکنه:محرک محیطی اومد

مثلا دیروز که اونارو دیدم،همیشه انگار 80 درصد حواسم میرفت روشون،ولی دیروز که اومدن با اینکه وسط آزمون بودم و هر وقت بود کلا حواسم میپرید،یه نگاه انداختم و برگشتم سر آزمونم.اصلا اصلا اصلا برام مهم نبود واقعا.نه اینکه به خودم تلقین کنم(مثل گذشته)

خلاصه که تا حدی تونستم به اون بی تفاوتی واقعی برسم.ولی هنوزم مونده که مطمئنم امسال دیگه گندش تموم میشه.بعد حدودا 4 سال؟زمان طولانیه ولی قطعا اگه این احساسات مسخره هم از بین برن قطعا دیگه به اون سطح کنترلی که همیشه در مقابل بقیه داشتم ولی در مقابل اینا نابود میشد،میرسم

زمان واقعا معجزه میکنه.باورم نمیشه اون حجم از آبسسد بودن من داره از بین میره!!

البته اینم در آخر بگم،من حداقل هیچوقت توی ظاهر احساساتم رو نشون نمیدم.ولی اون شخص،کاملا مشخص تره که از من آبسسد تره..بارها حتی دوستامم گفتن اینو،از رفتار و کاراش مشخصه،اما من بالاخره میتونم قوی ترین حاشیه رو که درگیرم کرده بندازم دور..الان حدودی 70 درصده و یه مدت دیگه میدونم که میشه 100..بالاخره اینکه میگم"به کتفم" قراره واقعی باشه

برچسب‌ها: friENDs قلم چه چی

وای راستی امتحانامو هم دادم اون بچه ها رو هم میدیدم ولی واقعا خوشحالم دیگه به طور صد در صدی هیچ اهمیتی برام ندارن

نهم که بودم حرفایی که میزدن باعث میشد ناراحت بشم یا همش بهشون فک بکنم ولی الان به کتفم نیست ولی اگه چیزی بگن هم جوابشونو میدم.واقعا خوشحالم که بزرگ شدم.هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسه که وافعا دیگه برام مهم نباشه حرفاشون..

برچسب‌ها: friENDs

یچیزی میگم شاید درست هم نباشه ولی خب

یه دوستی دارم بعد این کلا خیلی آدم دراما کویینیه..کلا یطوریه مثلا یه حرفی بهش بزنی خونش میوفته گردنت:///

یعنی از کاه کوه میسازه،نمیدونم چطوری بیانش کنم ولی جدی بعضی وقتا حس میکنم توی سن بلوغه:///چون اون عملا یه سال از ما کوچیک تره(شهریور 87)

من همیشه سعی میکنم کاری باهاش نداشته باشم تا خونه خودشو نندازه گردن من،ولی واقعا رو مخه://البته که من همیشه دور میکنم ولی کلا خیلی خاله زنکه خیلی..مثلا کوچیک ترین نمونش اینه پروفایل میزاره بعد تو باااااااااااید بهش بگی وای چه پروفایل خوبی وگرنه ناراحت میشه و به روت میاره تو چرا چیزی نگفتی به من..بعد یبار اومد به من گفت میخواستم بیام غر بزنم ولی تو توی گروه بودی خجالت کشیدم://///////

چرا؟چون همیشه که میاد غز میزنه همه بچه ها میگن وایییییی عزیزممممم قربونت برمممم نههههه تو خیلی خوبی و ایناا..من آدم اینطوری نیستم واقعا:///نه تنها حوصله اینکارا رو ندارم بلکه چرا باید این کارو انجام بدم؟اون روزی که من با یکی از بچه های کلاس دعوا کردم و بیشترشون مثل موش رفته بودن یه گوشه وایساده بودن و فقط خودم از خودم دفاع میکردم در برابر یه اکیپ روانی،کنارم نبودن بعد من الان چون مثلا خانم خیلی رندوم میاد توی گروه میگه وایییی بچه ها من زشتم،بیام دلداریش بدم؟ناموسا بس دیگه(اینم بگم که به قول آجیم خوبه یاد گرفتم حتی اگه ده نفر روبروم باشن خودم خووووووووب حق خودمو میگیریم..ولی خب خوب خودشونو نشون دادن)

واقعا بعد دعوام متوجه شدم کلا نمیشه روشون حساب باز کرد،من با با عصبانیت از کلاس زدم بیرون و حالم خوب نبود بعد اینا پشت سرم داشتن میگفتن بریم پیشش؟نههه ولش کن نمیخواد..البته که به کتفمم نیستن و اتفاقا خودشون هم دیگه میدونن(بارها بهم گفتن تو آدم سردی هستی خیلی وقتا..نمیدونن من به موقعش هم برای دوستام ذوق میکنم ولی اونایی که لایقشن)،خلاصه که صرفا برای خوش گذرونی باهاشون وقت میگذرونم..

چهار ساعت توی گروه لاو میترکونن و جدی به کتفمم نیستن..این بچه سال بازیا چیه خدایی..واقعا من نمیتونم وقتی یه چیزی برام مهم نیست الکی بیام ذوق بکنم و عر بزنم.ترجیه(ح؟:)))) میدم خودم باشم

برچسب‌ها: friENDs

بچه ها اون دوستم بود که گفتم دارم سعی میکنم ارتباطمو باهاش کمرنگ کنم(البته موفق هم شدم فععععک کنم)،مهر ماه تولدشه..من چون قبلا بهم کادو داده حتما کادو براش میخرم ولی وقتی ببینمش بهش میدم.اما نمیدونم پیام تبریک چی بهش بگم؟عسل میگفت فقط بنویس تولدت مبارک://


همش خاطره های خوبمون میاد جلو چشمم و از خودم میپرسم واقعا کارم درسته؟منم حتما یسری ویژگیا دارم که اون باهاشون کنار اومده ولی من چی؟اینکه چون منو وارد حاشیه میکنه و خیلی وقتا اعصابم خراب میشه دلیل محکمیه که بیخیال اون خوبیا بشم؟

واقعیتش وقتی دعوام میشد با بقیه این دو سال تو مدرسه مطمئن بودم اگه اون بود حتماااا پشتم در میومد،نه اینکه سکوت کنه مثل بقیه

واقعا نمیدونم.عذاب وجدان یقمو گرفته

برچسب‌ها: friENDs

آمارگیر وبلاگ

کد بارشی ستاره

کد بارشی ستاره

ساخت کد موزیک